حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست او نه چشمهای خیس و شسته ام را ... نه نگاه دیگرم را ... هیچ کدام را ندید ! ! ! نمی دانم تو دیر نگاهم کردی یا من دیر نگاهت را فهمیدم ؟ نمی دانم من دیر صدایت کردم یا تو دیر صدایم را شنیدی ؟ دلم گرفته... میخواهم با تمام وجودم فریاد بزنم. در سکوتی گنگ و مبهم سرگردانم، چه راحت به دار کشیدن نهال غرور و جوانیم را . به کدامین گناه؟ بیش از پیش باید در سکوت فریاد زد. آری باید گوش آسمان از صدای سکوت کر شود ولی گوشه شنوا نیست !!! میمیرم آخر از شک بیجای زمین به قطره پاک باران... ای اتش جاودان با بیرحمی وجودم را میسوزانی مگر جرمم چیست مرا به کدامین فریاد متهم میکنی مرا که در سکوتی عمیق غرق شده ام ! ای آسمان مرا که روز و شب نگاهم به توست چرا نمیبینی ؟ پشیمانم نکن از دیدادت، انتظارت ... خدایا چه کنم با دلی که میدانی سرزمین تبداریست به امید رسا ترین فریاد در سکوت تبری در دستانت تیشه به ریشه ی خاطره ها میزنی تا شاید مرا از قید این زنجیر برهانی چه تلاش بی نتیجه ای! صدایت می کنم نمیشنوی میان تو و توی خاطره های من چه فاصله ی عمیقی افتاده است فاصله باز بغض هايم را قورت ميدهم ديگر سكوت ميكنم براي هميشه...... كاش غرورم راكه در پستوي سادگي ام پنهان بود ميافتي اما تو اين سادگي را بهانه اي قرار دادي براي درهم شكستن غرورم.................. من هم سكوت ميكنم فقط همين صدبار نوشتم پاك كردم بيخيال ......... ديگه حس نوشتن ندارم شــاید خیلــی کـودکانـــ ــه شــاید بـی غـرور... امــا هــر وقـت گونه هایـم خیــس می شود
مـی فـــهـمـــــم ؛ نــه ضعیفـم !!! نــه یـک کودکـم !!! بلکه پر از احساســــــم.... کمی از غصه هایم یاد بگیر که وقتی بودی با فکر رفتنت و وقتی رفتی با فکر بر نگشتنت همراه من ماند!! چقــدر باید بگذرد؟؟ حالا ديگر تنها سكوت بهانه ايست براي اشكي كه گه گاه بر آستين خاطره ها يم خشك ميشود به حرمت آن شاخۀ گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !!! به ت میگفتم نگو میگفتی جونم میگفتم نگو ولی الان با تمام وجودم نیاز دارم بگی جونمی خیلی غرور دارم میدونم ببخشید این مدت اذیتت کردم گلم خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس خداحافظ خداحافظ همیشه سخت ترین سیلی رواز کسی میخوری که بهترین نوازشگرت بوده دل من نرم تر از جنس حریر دلم از جنس بلور گر تورا قصد شکستن باشد سنگ بی انصافیست یک تلنگر کافیست... سلام
برای اولین باره میخوام خودم بنویسم از دلم از همه چی امشب به یه بهونه دلم به هق هق افتاد انگار دلش میخواست یه چیزی بهونه کنه بزنه زیر گریه اخ همش همه چی تقصیر دله خودمه تقصیر سادگی های بیش از حدش .... که خودشو از یه دختر مغرور به یه دختر ساده تبدیل کرد خیلی ها بهم گفتم رزا سادست ولی هیچی نفهمید رزا چرا ساده شد اون همه غرورش کجا رفت جرا امد به این دنیای مجازی ......... خیلی چیزا تو دلمه که هرگز نمیتونم به زبونم بیارم اخرین کلامم با تو که .... هیچی بیخیال حرفام لختـــه هايـــ قرمـــز خاطراتتـــ از رويـــ لباســـ هايمـــ پاکـــ نميـــ شونـــد.......... دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم دفتر مرا درد، حرف نیست گاهی نشانه اعتراض است! گاهی مودبانه خفه شدن! گاهی فداکاری و از خودگذشتگی ست! گاهی از روی بی تفاوتی, و هرزگاهی هم از روی دلخوری! و چقدر آزار دهنده است این آخری.... نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم دل من می شكند دلمان خوش است که می نویسیم ختــم ِ کــلام ، هـــرگـــز سعـــی نکــن او را بشناســـی . او خُــود هــم گاهـــی خُــود را نخواهــد شناخت. او همانــ َست کــ ِ شبیــه ِ هیــچ کـَـــس نیست. دُختــَـرَکــی ســادهــ بــا تبسُـــم هایــی مُبهــم و فریـــادهایـــی بــ ِ سُـکـــوتــ نشستـــه. فـــراموش كــردنت "رو هيچ وقت ياد نخواهـــم گرفت...!! :) امـــروز همه چـــی همه چــی آرومـ ِ آرومــ ِ ... باورتــ ميشه؟ ديگه ياد گرفتــــم شبـــا بخوابم نگرانـَم نباشـ ! همه چـــی رو ياد گرفته ـَم! ياد گرفتــم چــ ِ جــوری با تــــو باشم بدون اینكه تو باشـــی! ياد گرفتـــم نفس بكشم ، بدونــ ِ تو ... و البته به ياد تو ! ياد گرفتـــم چــ ِ جــوری نبودنت رو با رويایــ ِ با تو بودن ... و جایــ ِ خالي ـت رو با خاطراتـ ِ با تو بودنــ پـُـر كنم! تو نگرانم نباش! همه چـــی رو ياد گرفته ـَم! راه رفتن در دنيايــ ِ بدون تو رو يـــاد گرفتـــم ياد گرفتـــم كه چــ ِ طور بــي صدا گريـــه كنم ياد گرفتـــم چطور صدایــ ِ هق هق گريه ـَم رو با بالشتم بـــي صدا کنم و مهم تر از همه ياد گرفتــــم كه به يادت زنده باشم و زندگـــی كنم! اما هنوز يه چيز هست كه ياد نگرفتـــم... اینکـــه چــ ِ جـــوری...!!! واسه هميشه خاطراتت رو از صفحه دلم پاکــ كنم... و نميخوام هيچ وقت ياد بگيــــرم نگران نباش!!! " فـــراموش كــردنت "رو هيچ وقت ياد نخواهـــم گرفت...!! :) آه ... چه ساده ای تو ...دل من خورشید زندگیت هروز طلوع میکند ... آفتاب هر روز تو را با لبخند های پر فریب اش نوازش میکند و تو خوشحال از انچه هستی راه میروی راه میروی ... روزها میگذرند ، چقدر آرام و ساکت ... و چه انسانهایی که می آیند و ومی روند ... گرچه آمدن ها و رفتن های شان مهم نیست زیرا تو شاد هستی ، از آنچه هروز بر تو میگذرد ، از انتخاب هایی که میکنی ، از راهی که هر روز در آن قدم میزنی ... اما ای کاش می دانستی ... دل به خورشیدی بسته ای که غروبی ابدی در پیش دارد و ... و آن انسان های که هر کدام آسمان شهر شادی هایت را تشکیل می دهند روزی اشک هایشان باران میشود ... و گره میخورند ابرهای ساکت و آرام دیروزت ... طوفانی به پا میشود که در آن نه خورشیدی وجود دارد و نه لبخندی ... آه ... چه ساده ای تو ...دل من وقتی که می اندیشی به خنده هایی که ماندنی نیست و انسانهایی که رفتنی اند و روزهایی که همگی شب بوده اند و تاریک ... و تو چه دیر خواهی فهمید در پشت این آرامش ات ، چه طوفانی در پیش داری ... آه چه ساده ای تو ...دل من سکوت........... اگر سکوت کردم معنی آن این نیست که غریبمو حرفی برای گفتن ندارم معنی اش را کسی میفهمد که بداند بغض چیست
گاهـي دلم براي خودم تنگ ميشود... گاهـي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود.... گاهـي دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد.... گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسيـر بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود.... گاهـي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند، میگیرد.... گاهـي آرزو ميكنم اي كاش... دلــــــي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تا بشكند... وقتي دلت خسته شــد، اما باز بازشان كردم.... نمي دونم چرا خوابم نميبره.... شايد به خاطر صداي رعد و برقيه كه مثه بمب تو گوشم صدا مي كنه..... كاش مي شد بخوابم.... برگردم سر جاي اولم.... اره اين من نبودم كه اين راهو انتخاب كرده بودم.... حتي نمي دونم چي شده.... دوباره رعد و برق.... شايد بايد باهاش چيغ مي زدم و بهش مي گفتم برو..... اما نه جيغ زدمو نه.... حرف نزدم.... من هر شب منتظر يه چيزيم كه منو به خواب ببره.... حتي يه چيز ساده مثه يه خميازه... اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد ، شب ها که در خیابان خلوت خواب کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می روم صفحه صفحه برای که گریه می کنی ؟ کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند از پس پرده های پنجره صدای سوت می آید اگر می دانستی چه می سوزاندم زخم زبان دوستانه اگر می دانستی چه دردناک می خراشد دلم نگاه های نا باورانه اگر می دانستی چه زنجیر گرانی است بر گردنم رفتار نامهربانانه اگر می دانستی چه زجری می کشم هر لحظه از این حرفها و حرفها .... آن گاه تو هم - مانند من - شاید خاموش می ماندی مرد و مردانه ! to realize the value of a FRIEND: lose one ترجمه:(برای تشخیص دادن ارزش یک دوست: اونو از دست بده...) کلمه ها داره مغزمو میترکونه ولی نمیدونم از کجا شروع کنم و از چی بگم. روزایی که به ظاهر شادیم تکمیل بود ولی همش تهِ دلم یه غم بود، غم انتظار... توی مغزم کلی سوال بود، سوالای بی جواب... واین چه قدر دردناک بود ... وقتی به اوج شادی میرسیدم یهو یه فکری میومد تو ذهنمو از اون اوج پرتم میکرد پایین و واسه اینکه کسی نفهمه با یه لبخند بغضمو قورت میدادم. یه مدته هیچی اون جوری که میخوام پیش نمیره حتی حس میکنم صدام به خدا هم نمیرسه نمیدونم شاید ازم قطع امید کرده که دیگه به پای حرفام هم نمیشینه نمیدونم شایدم اونی که اول بُرید من بودم نه خدا ... ولی به هر حال از دست خدا هم ناراحتم... من بُرد این روزگارو قبول ندارم بُردش با باختِ من فرقی نداره چون به حق نمیبَره. الان سخت ترین روزامو دارم میگذرونم که اگه دوباره تقویم زمان بهم دروغ نگفته باشه چند روز دیگه جواب خیلی از سوالامو میگیرم فقط امیدوارم دوباره ضد حال نخورم فقط منتظر یه اتفاق خوبم دیگه تحمل ندارم که بخوام بیشتر منتظر بمونم دیگه حال ندارم که بخوام بشینم دنبال یه چاره واسه سر کردن با این اِتِفاقای تکراری بگردم. آره من اینم همینی که داری میخونی ... تلخ مینویسم به سلامتیِ همه تلخیا ... تلخ مینویسم به حرمت تلخیایی که مزه اش به شیرینی ها غلبه میکنه پس نشین و منو نقد نکن، اگه خوشت نمیاد اگه میبینی نوشته هام بوی بادوم تلخ میده و تو نمیتونی تحمل کنی نخون چون من اینم، مینویسم به خاطر دل خودم . نه اینکه تو بخوای امیدواری به خوردَم بدی، هر چیزی وقتی داره امیدوار بودن هم وقت خودشو داره. بعضیـ وقتا خندیدنـ حکمـِ مرگو دارهـ مخصوصا وقتیـ پشتشـ یهـ بغضـ باشهـ کهـ دارهـ خفه اتـ میکنهـ و از حسـِ خفگیـ رنگتـ قرمز میشهـ و اشکـ از چشماتـ راهـ میوفتهـ و دیگرانـ فکر میکننـ از شدتـِ خندهـ قرمز شدیـ و اشکـ از چشماتـ راهـ افتادهــ. میرم جلوی آینه یه نگاه به خودم یه نگاه به دیوار پشت سرم می اندازم . دیوار آشناست، می شناسمش . چون همیشه با من بوده خیلی وقتا روبروی من خیلی وقتا مثل یه حامی پشت سرم . ولی اونی که جلوی آینه وایستاده رو نمی شناسم . نگاهش غریبه اس ، بوی غربت میده . اون چهره آشنای سابقو نمی تونم پیدا کنم . حتی دیگه از اون نگاه معصوم خبری نیست . این نگاه یه دختره که خشم از وجودش فوران میکنه . کم کم دارم می فهمم این خشم واسه چیه . آره اون خودشو گم کرده تموم احساسشو گم کرده . وجودشو اون خشمی فرا گرفته که زبونه هاش مثل یه آتیش چشماشو روشن کرده . یواش یواش همه چیز واضح تر میشه . آره همه چیز عوض شده به جای اون چهره ی شاداب به چهره تکیده و رنگ پریده می بینم . از این رنگ و رو خوشم نمی یاد، از این بوی غربت هم متنفرم . میرم سراغ لوازم آرایش می خوام رنگ پریدگی این چهره رو از بین ببرم اول از همه باید این رنگ گچی رو نابود کنم پس تبدیلش میکنم به برنزه بعد میرم سراغ اون نگاه های بی روح . با مداد میفتم به جونشون سیاهش می کنم ... سیاه تر ... سیاه تر ... . حالا نوبت میرسه به اون لبایی که انگار خون توشون منجمد شده . قرمزشون نمی کنم یه رنگ ملایم تر بهش میزنم که با برنزه پوست سازگاری داشته باشه . وسایل آرایشو جمع میکنم . میرم سراغ ادکلن تا از این بوی غربت خلاص بشم با ادکلن دوش می گیرم . درشو می بندم. حالا بو میکشم. نه ... هنوز بوی غربت میده. این بو حالمو داره بهم میزنه. تا بیشتر از این حالمو خراب نکرده بی خیالش میشم . حالا اون چهره ی توی آینه رو نگاه می کنم ولی باز غریبه اس. این نگاه ها وحشی ان . هارن. این لب ها یخ بسته و مهر و موم شده ان. با رژ لب قرمز میکشم روی آینه. تصویر خط خطی میشه انقدر میکشم تا هیچی ازش نمی مونه دیوار پشت سرم هم محو میشه . برمیگردم حالا اون دیوار روبرومه از اتاق میرم بیرون . هوای توی حال سرده . صدای باد میاد. پنجره ها بازه. بادی که پیچیده توی خونه درها رو بهم میکوبه و آرامشو بهم میریزه ولی حس ندارم پنجره رو ببندم همه جا تاریکه و خیلی سرد. ولی تنها به گرما و نور یه شمع بسنده میکنم که اونم به دقیقه نکشیده در اثر باد خفه میشه بعد از چند ثانیه حس میکنم بوی دود شمع خاموش شده داره نفسمو بند میاره . این دفعه مجبورم بلند شم. سرمو از پنجره بیرون می گیرم از بوی دود خبری نیست. تنها چیزی که وجود داره غباره . یه باد شدید میاد و وقتی به صورتم میخوره مثل خاکستر پخشم می کنه .... پیچک تنهایی به کی حبس ابد می دهی هنوز ستاره های بی رحم به رویای ناتمامم چشمک تعارف می کنند ماه غریبانه فاصله را دید می زند هیچ اشنایی اشک هایم را ندید تراکم قطره های خونم جویباری شد که به هر زمینی رسید خشکید دیده ام گریان ولی گونه ام کویر حرفی ندارم چه گونه فراموش کنم ان روز هنگام غروب باران پنجره اتاق را خطی خطی می کرد هر قطره اش که به شیشه می خورد قلب زلالش هزار تکه می شد نگاهم که به دور دست گره می خورد دلم برای خاطره ای سوخت که زیر خروار ها غصه مدفون است اسمان رعدی زد و نعره ای کشید تو دور شدی و من دور تر پیچ جاده را که رد کردی چشم سیاه مستم دیگر تو را ندید دلهره ای می دوید در خیابان خیس سنجاقکی جار زد اتش گرفتم و بند بند ذهنم پر شد از شاخه خشک پیچک تنهایی ان روز هرگز برایم شب نشد چون غروبش سالها طول کشید بارها بغض کردم ولی نخواستم خطای این اشک های منبسط را گونه های مسیحایت به دل بگیرد بعد از تو کسی گریه هایم را به شانه نگرفت و روحم به اعماق زمین پر کشید حالا که زمان ابستن اینده است و درخت با شور و شوقی پوچ انتظار افتابی گرم در دلش یخ زده ناچار بر سکوی کنار پنجره می نشینم و بعد در کاغذی که با نام تو سیاه شده هبوط غربت را به احترام صدا یک قرن سکوت می کنم همیشه به یادت هستم شبهایی که حتی جغد ها هم خوابند اگر باران می دانست معنی انتظار را ان روز بی پروا هرگز بر خیسی پنجره دامن نمی زد و هنوز به قنوت گریه نرسیده سلامم نمی داد ناگاه نسیم چشمانم را بر منظومه یادت دریغ کردی دهانم طعم پوچی گرفت در های پنجره را تا انتها باز کردم گیلاسم را پیش کشیدم و ابر به سلامتی این همه تنهایی شرابی برایم ریخت. قبل ازاینکه بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی کفشهای من را بپوش در راه من قدم بردار از بیابانهاو دشتهایی گذر کن که من گذر کردم اشکهایی را بریز که من ریختم دردها وخوشیهای من را تجربه کن........سالهایی را بگذران که من گذراندم روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم دوباره دوباره بر پا خیز مجددا روهمان راه سخت قدم بزن ...... همان طور که من انجام دادم .......بعد ان زمان میتوانی در مورد من قضاوت کنی ....... چند روزی هست حالم دیدنیست.... حال من از این ان پرسیدنیست..... گاه بروی زمین زل میزنم..... گاه بر حافظ تفالی میزنم.... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل امد حالم را گرفت.. ما زیاران چشم یاری داشتیم.. خود غلط بود انچه ما پنداشتیم... تموم شدم من..... بگين بباره باروون ... دلم ....... بگين تموم شدم من بهش بگين شكستم بهش بگين بريدم برهنه زير بارون خراب و درب و داغون از آدما فراری از عاشقا گريزون بذار كسی نبينه غرور گريه هامو بذار كسی نفهمه غم تو خنده هامو يه دار سخت سختم يه باغ بی درختم نفرين خيس بارون سياه روز بختم تنم داره ميلرزه تو اين هوای هرزه گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه.... چــ ِ اشکــــی مـــــی ریــزد امــشب آسمـــانــ ، انگــار بــاز هـــم دلــی گـــوشه یــ ِ ایـــن دُنــیایــ ِ کثیف
آرامـ و بـــــی صدا ماننـد ِ کــــودکــــی ، پشت ِ ایــــن پَنجـَــرهـ ی ِ چــــوبـــی بــ ِ یکــ نقطــه ی ِ نامعلـــوم خیــرهـ شُــده امـ . غــــرق در خاطــراتــی هستــــم کــ ِ همیشــه همـــراهـ ِ مـــن هستند . تمامـ ِ خاطـــراتــی کــ ِ همیشــه مــرا عذابـــ مـــی داد. آریـــ آسمان گریـــه کن. ایـــن بـار بـــرایــ ِ دلــ ِ مــن. دلــــی کــ ِ صدایــ ِ شکستنش را شنیـــده امـ . ایـــن بار بــ ِ جایــ ِ مـــن اشکــ بریـــز. ببــار تــا بدانـــم حداقــل در ایـــن دُنیـــا کســـی بــــرایــ ِ ایــــن دلــ ِ تنهـــا مـــی گریـَــد. آنــ روزهــا را هیــچ گاهـ از یـــاد نخواهــــم بـُــرد. چــ ِ روزهــا و شب هـــایــی داشتیــــم. چقـــدر شــاد بودیــــم. کــــم کــــم کــ ِ گـُذشـت شــادی هایمــان کوچــک و کوچــک تَـــر شُــد. آنــــقدر کــوچک کــ ِ یـــک غـَــم ِ بزرگـــ جایــ ِ آنــ را گـــ ـرفت. آنقــدر بزرگـــ کــ ِ احساس کــــردم دیگـــــر جایــــی برایــ ِ مــاندَنــ نیست. که میری من میمونم اینجا گرفتارت من از عمری که داشتم با تو بودن نفهمیدم ندونستم کجا بودم فقط می دونم قصه از اونجا شروع شد تو بهم قول دادی من بدش بهت قول دادم ولی دلم طاقت درد زجر کشیدنت نداشت اخه نمی تونست اب شدنتو ببینه راستی یادم میاد سیر نگات کردم همین بسه همین بسه هر چند تو این روزا بال بال میزنم ولی می سوزم ارزوم بود همش خواب بود یه خواب همه میگن چته نمی خوام بگم چمه فقط دلم گرفته هست وای خاطرات منی که با تو بودم راستی گفتم یادگاری ندارم ولی چرا یادگاری دارم حس گرم دستات واسم شد یادگاری بازم بگم چه جوری حس سوختنمو يادته ميگفتي چرا داغي چون داشتم از تو مي سوختم من از فيلم هيچي نفهميدم هيچي فقط حواسم به تو بود اونکه روزی اروزی پر پر شدنم را میکرد ای کاش بود می دید پرپر شدنم را نبودنت دلیل نداشتنت نیست ، حتی اگر نباشی می آفرینمت چونانکه التهاب بیابان سراب را ! به خواب هم پا بگذاریم رویاها و کابوس های یکدیگر را ببینیم با هم از آن پس دیگر من هرگز بیدار نخواهم شد .. .. خود را به رو دخانه ای خواهم افکند نه آنکه به دریا می ریزد دریاها سکوت را نمی فهمند دور یا نزدیک دیگر چندان برایم فرقی نمی کند فراتر نخواهیم رفت چیزی که هست .. می خواهم بالشم را بر بال پرنده ای بگذارم که بستر آبی خوابی بلند را می پرد خوابی که هرگز نخواهم پذیرفت که خواب بوده است .. .. دیشب خوابت را می دیدم آمده بودی ودستهایت را روی گونه هایم گرم می کردی .. .. آسمان آبی ِ بهار سبز ِ چرا مداد من سیاه می نویسد .. ولی خواب نبود همش واقعیت بود امروز خواب نبود امروز خواب نبود فقط همینو دارم بگم کفری ام می کنی تا عاقبت نگفته هایم را مثل اسید به صورتت بپاشم مگر صدای نجوایی که چیزی بگوید پنهان پنهان کند سکوت مرا مثل زمین گورستان که چیزی نمی خواهد مگر صدای خش خش برگی از باد .. سیگارت را نیمه کشیدی و در جنگل خزان زده ی وجودم انداختی اش .. تو مرا به آتش کشیده ای .. هیس .. سکوت سکوت سکوت سلام دفتر خاطراتم را به یاد آن روز هایی که به یادش شب را به صبح و صبح را به شب می رساندم ورق میزنم اشک هایم مانند سیل به کلمات کاغذ کلمات را ویران میکند قطره های اشک جوهر نمایی می کنند . هیچ کس حس و حالم را نمی فهمد هرکسی که حالمو مپرسه میگم همه چیز عالیه همه چیز بر وفق مراد پیش میره ولی هیچ کس نمی دونه پشت این نقاب خنده چقدر جای گریه خالی جای خنده در دلم ماتم گرفتم به یه جا خیره شدم هیچ کس نمی دونه چرا زانوی غم بغل گرفتم یکی گفت بخند تا دنیا بهت بخنده خنددیدم تا دنیا یه زمان بهم بخنده می نوازم نوای تنهایی عشق را نوای دلنشین خلوت تنهایی بی انکه بتوانم نگاه کنم و ببینم با من چه کرده ای ... 
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت
« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

.
ادامه مطلب
![]()


تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شم.
تنم نلـــــرزد
بغضــم نگیــرد.....
قصّه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
تقدیم به تو. تو میگفتی عزیزمی

همين حالا
خداحافظ


دردهای من!
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نهفتنی است
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد دوستی کجا؟
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
و دیگر هیچ نمی گویم...
که این
بزرگترین اعتراض دل من است,
به تو...
اعتراضم دیگر از روی لجبازی و غرور نیست.
احترام است برای نظری که بی ارزش بود...
و شاید نظرهایی که قرار بود بی ارزش باشند...
گفته بودم این دوستت دارم ها همه توهمند...
خودم نخواستم باور کنم رفیق.
حالا دیدم!!
گوارای وجودم....
تلخ است... تلخ
اما به یادم می ماند که تلخی هم یک مزه است...

كه زیك لرزش اشك
بر رخ رهگذری
گریه در خلوت دل ننگ كه نیست![]()
و دیگران می خوانند
و عده ای می گویند
آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند
و بعضی می خندند
دلمان خوش است
به لذت های کوتاه
به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند
یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم
و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش می شود
به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و
و چه ساده می شکنیم 

رو به راهه !!!

.
.
.
.
اگر به حجله آشنایی ،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند ،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد !
تو حرفشان را باور نکن !
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم
در گلدان چینی ِ اتاقم
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم
مگر نه که با هم بودن ،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است ؟
من هم هر شب ،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را ،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم !
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو ،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد ،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو ،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی ...
پا به پای غرور و قافیه می روی
مرگ با لباس چین دار بلندش
پای پنجره ی اتاقم می آید
سوت می زند
و منتظر می ماند
قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد
مرگ هم بر می گردد
می رود سراغ سرایدار پیر همسایه
نه ! عزیز دلم
تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام
اینها که نوشتم حقیقت محض است
باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ
بایست و تماشا کن
بس کن ای دل ساده
گوش کن! درمانده ی درد آلود 






هــر چــ ِ فُــرو مـــی دَهَمَــش.. هــر چــ ِ سُــرفـه مــی کُنــم...افاقــه نمــی کُنــد...
هــر بــار نفــس مــی کشَــم بالا مــی آيــد و جلوی ِ نفســم را مــی گيــرد..
مُدامـ پَــرده مــی شــود جلــوی ِ چشــم های ِ وَرَمـ کــرده امـ..
دارد خفــه َمـ مــی کنــد..
ايــن بغض ِ فــرو خــورده !!

شکستـــه کــ ِ آسمــان ایــــن گـــونه اشکـــ مــی ریـــزد !
همون جا که تو میگفتی من هلاکم ههمون جا که دلم میخواست .....





| Design By : RoozGozar.com |






